تبليغاتX
پارمنيدس

پارمنيدس

نوشته هایی درباره همه چیز/بعد از این باید سراغ من ز خاموشی گرفت...

پ ش ی م ا ن ی

مدتهاست که ننوشته ام (بیش از 40 روز)و امروز هم اصلا پشیمان نیستم که ننوشته ام.موضوع این نوشته هم پشیمانی است یا همان ندامت به زبان عربی خودمان!می خواهم بدانم شما چند بار در زندگی پشیمان شده اید؟آیا  پشیمان شدن(مثلا از درس نخواندن یا در امور سیاسی شرکت جستن یا با یک دوست دعوا کردن) برای شما امری طبیعی است؟یعنی ممکن است روزی چند بار پشیمان شوید؟از اینکه چرا وقتی می خواستید به دانشگاه بیایید دستشویی داشتید ولی نرفته اید و الان وسط راه نمی توانید خودتان را کنترل کنید؟

بله،مفهوم پشیمانی در فرهنگ ما مفهومی رایج،ساده و بی تامل است.در اطراف ما هر کسی از هر چیزی پشیمان می شود.ولی من مدتهاست که با خودم می اندیشم که تا کنون از هیچ موردی در زندگی ام پشیمان نشده ام.پشیمانی آنقدر برای مردم ما و خود ما و سران حکومت ما طبیعی است که در دادگاهها چیزی به عنوان"ندامت نامه" از سوی متهمین(هم از نوع اغتشاشات اخیروهم قدیم)  نوشته می شود.البته بعید نیست که روزی من هم مجبور شوم ندامتنامه ای بنویسم!

ولی اگر بینشی دیگر نسبت به پشیمانی در فرهنگ ما وجود داشت شاید ثبات،هدفمندی و موفقیت بیشتری در امور فردی و به تبع آن اجتماعی و سیاسی داشتیم.مقایسه مفهوم و دلالت های پشیمانی  فرهنگ های دیگر با نقش این مفهوم در فرهنگ خودمان امروز یکی از علایق من است.

پشیمانی فضیلت نیست،یعنی از عقل ناشی نمی شود،بلکه انسانی که از کرده ی خود پشیمان می شود دو چندان بدبخت یا ناتوان است.-اسپینوزا،اخلاق،بخش چهارم،قضیه 54  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 1:59 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

توسل به خدا؟برای چه هدفی...

همانگونه که همه امروزه می دانند احمدی نزاد اسفندیار رحیم مشائی را به سمت معاونت اولی خویش برگزیده است.در پی این تصمیم اختلاف نظرهای اساسی میان اصولگرایان شدت گرفت تا آنجا که کاتوزیان"مثلا نماینده تهران"گفته است به نظر می رسد اصولگرایی احمدی نزاد بیشتر یک سو تفاهم است تا واقعیت.البته برخی تحلیل گران این اقدام رانوعی فرار به جلو از طرف وی می دانند.به نوعی که وی میخواهد دیگران با نقد انتصاب او او را مشروع ولی انتصابش را نامشروع جلوه دهند.این کار شبیه مغالطه ای است که به آن سوال مرکب می گویند.سوال مرکب نوعی پیش فرض دارد مثلا می گویند آیا هنوز هم دروغ می گویی؟پاسخ مثبت یا منفی به این سوال هر دو موید این است که آن فرد سابقا دروغ می گفته است.احمدی نزاد با ایجاد ماجرای مشائی به نحو ضمنی این سوال را مطرح کرده است که:"آیا انتصاب مشائی به عنوان معاون اول رئیس جمهور "یعنی من"را می پسندید؟"پاسخ مثبت یا منفی به این سوال به نحوی تایید رئیس جمهور بودن اوست و اینکه حالا ما تو را به عنوان رئیس جمهور قبول داریم ولی این انتصابت را نه.

تحلیل دیگر این است که احمدی نژاد می خواهد با فدا کردن مشائی تمام پتانسیل مخالفت مجلس و سایر نهاد ها با دولت را هزینه کند تا کابینه را به راحتی بچیند.همان پروژه ی انتصاب محصولی.وی تمام پتانسیل مجلس را با فدا کردن کردان به هدر داد تا محصولی را به سادگی قالب کند.

و اما ماجرای اصلی این مطلب گاف های جناب رئیس جمهور در متن حکم انتصاب مشائی است که از چشم تمام روزنامه نگاران تیزبین نیز دور مانده است همانند گاف وی در مناظره که صنعت را رگ در خون اقتصاد کشور دانست.پاراگرافی از متن حکم انتصاب مشائی این است:

امیدوارم همچون گذشته با توسل بر خدا و توسل به حضرت امام عصر(عج) و عشق عمیق به ایران با توانی مضاعف به اهداف بلند ایران اسلامی موفق و سربلند باشید.

1)توسل به خدا؟مگر کسی هم خداوند را وسیله قرار میدهد؟معمولا ائمه و اولیای دین را برای تقرب به درگاه خداوند مورد توسل قرار می دهند یعنی وسیله قرار می دهند.وسیله جستن معمولا برای رسیدن به هدفی است و مشخص نیست رئیس جمهور محترم می خواهند به چه هدفی دست یابند که به معاون خویش توصیه می کند خدا را وسیله قرار دهد؟

۲)به اهداف موفق بودن فعل جدیدی است که دکتر ساخته است.با توانی مضاعف به اهداف موفق باشید.به چیه اهداف؟خراب کردنشان؟اعتلایشان؟رسیدن بهشان؟!

البته ظاهرا هم اکنون"دقیقا هم اکنون" دستور رسمی برکناری وی از سوی ولی فقیه صادر شده است.نامه ای که تاریخ آن ۲۷تیرماه یعنی شش روز پیش بوده است و احمدی نژاد پس از آن نیز از مشائی حمایت کرده بوده است.

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 10:43 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

بنشین بر لب جوی و گذر عمر به ...ت هم نباشه.

چند روز پیش مطلبی در روز نامه می خواندم درباره ی تاثیر رژیم غذایی بر طول عمر.هر چند خواستم قسمتی از آن را نقل کنم ولی روزنامه توسط مادرم به دیار باقی شتافته بود همانند سردبیر و صاحب امتیازش!خلاصه ی مطلب این بود که دانشمندان در حال آزمایش یک رژیم غذایی کم کالری بر طول عمر میمون ها و موش ها هستند و نتایج این تحقیقات تا کنون امیدوار کننده بوده است هر چند در سالهای آینده نتایج قطعی این آزمایش ها مشخص خواهد شد.اگر این پروژه با موفقیت به انجام برسد می تواند طول عمر انسانها را به میزان قابل توجهی افزایش دهد.مثلا انسانی که در حالت عادی 70 سال عمرمی کند با این شرایط 91 سال عمر خواهد کرد.در آینده ی دور ممکن است برنامه هایی توسط انسان عملی شود که طول عمر را  بیشتر وبیشتر کند.دو سوال برای من همواره مطرح بوده است:آیا انسان ها روزی خواهند توانست خود را جاودانه کنند؟اگر انسانها موفق به این کار نشوند ولی بتوانند حد اقل طول عمر خود را به رقم نامتعارفی مانند 200یا 300 برسانند چه احساسی نسبت به مرگ در وجود آنها پدید خواهد آمد؟اصولا بشر با چه معضلات اجتماعی و فکری روبرو خواهد شد و آیا حتی با وجود دستیابی به چنین دانشی ممکن است به خود جرات دهد که آن را به کار بندد؟شرایط و پیامدهای اجتماعی بر دستاوردهای علمی همواره اثر گذار بوده است .چه تغییرات روانی بنیادی در نهاد بشر به وجود خواهد آمد؟نگرش انسان به دین دچار چه تحولاتی خواهد شد؟آیا تشدید ترس از مرگ انسان را بار دیگر به دین رجوع خواهد داد یا پایه های دین با این پیشرفت متزلزل تر خواهید گردید...در روابط سیاسی داخلی و خارجی کشورها چه تاثیری بر جای خواهد گذاشت؟آیا انسانها روند توالد را کند تر یا متوقف خواهند کرد؟اگر نه روابط بین نسلی چگونه شکل خواهد گرفت؟فرض کنید پدر پدر پدربزرگ شما زنده باشد(هر چند این پیشرفتها به ایران نخواهد رسید و شما باید کلاهتان را به تارک عرش پرتاب کنید(به اصطلاح یکی از دوستان با صفا!)که 50 یا 60 سال عمر آن هم با هزاران مرض جسمی و روحی داشته باشید)اصلا روابط خانوادگی چگونه خواهد شد در یک کلام :چهره ی دنیا چطور خواهد بود؟

از منظر دینی به نظر من اگر قرار باشد انسان جاودانه شود(در حیات اخروی)این کار به صورت مستقیم از طرف خداوند نخواهد بود بلکه بر طبق پیش فرض های دینی اینکار نیز باید وسیله و واسطه ای داشته باشد که همانا انسانها هستند.اگر بناست قیامتی به پا شود انسانها باید ان را بر پا کنند همانگونه که خداوند هیچ کجا خود مستقیم و بلا واسطه وارد عمل نشده است.دوست دارید چقدر عمر کنید؟بهتر است خیال عمر طولانی را از سر به در کنیم چون همین روزها یا در درگیری های خیابانی کشته خواهیم شد یا در تصادف یا در اثر ورود آنفلونزای خوکی که از طریق زائران داخلی و خارجی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 3:40 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

اثر دین

گفته می شود دین راه درست زیستن را نشان می دهد و انسان را از خطا باز خواهد داشت.بدون دین انسان نمی داندکدام راه درست است و کدام راه غلط.بدون دین انسان در تردید است و با دین انسان  به یقین دست خواهد یافت.بارها اتفاق افتاده است که دو گروه به نام دین و تحت نام یک دین یا مذهب واحدبدون هیچ اختلافی در مبانی با یکدیگر نزاع کرده اند .امروز وروزهای دیگر نیز شاهد چنین ستیزه هایی بوده وهستیم.عده ای خود را مسلمان می دانند و عده ی دیگری که خود را مسلمان میخوانند نامسلمان می پندارند و بر عکس.چرا ادیان آنچنان    چار چوب واضح و متقنی ندارند که امکان  چنین اختلاف نظر هایی در درون خودشان نباشد؟چرا داخل شدن به یک دین آنچنان ورودی های تنگی ندارد که امکان  نفوذ افرادی که آنها را منافق می نامیم وجود نداشته باشد.چرا عده ای باید ادعای دین "ناب و راستین"را داشته باشند و خود را بر عده ی دیگری از متمسکان به همان دین در مصلحت سنجی  برتر بدانند.مثلا اگر من به دین یا مذهب ...داخل شوم کدام گرایش از آن را باید حق بدانم و اکنون چه تفاوتی در من ایجاد شده است؟کدام تردید در من زائل شده است؟تردیدی جدید...اصولادر چنین شرایطی حال فرد پیش و پس از ایمان آوردن چه فرقی خواهد داشت.آیا دین در چنین شرایطی میتواند  انسان را از تردید رهایی بخشد؟آیا چنین دینی انسان را از خطا باز خواهد داشت؟این دین چه یقین بخشی خواهد داشت وقتی ما آن را به دین حق و باطل تقسیم کنیم.سوال این است:آیا این امکان وجود داشت که ورودی دین آنچنان طراحی  شود که نتوان نام منافق بر کسی نهاد که آن را پذیرفته است و همه به صورت واحدی به آن پایبند باشند؟اگر کسی دینی نداشته باشد با داشتن چنین دینی چه تفاوتی دارد؟
+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 7:41 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

شاید سناریو این باشد...

همانگونه که اکثر دوستان می دانند نماز جمعه فردا پس از غیبت نسبتا طولانی آقای هاشمی رفسنجانی توسط وی اقامه خواهد شد.بسیاری از معترضان این موقعیت را برای ادامه ی فعالیت های اعتراضی خویش مناسب می دانند.فعالیت هایی که آخرین آنها در روز 18 تیر به نحو نامتمرکز و پراکنده  و با ریزش گسترده جمعیت برگزار شد.میر حسین موسوی اعلام کرده است که در پی تقاضای هوادارانش در این نماز شرکت خواهد کرد.

اما به نظر شما امکان استفاده از این حضور به نفع دسته ی مقابل امکان پذیر نیست؟من در مطلبی که یازده روز قبل از انتخابات با عنوان" شکاف "نوشتم فضای انتخابات را تا حد زیادی پیش بینی کردم و امروز کمتر از 24 ساعت تا این نماز جمعه پیش بینی از فضای فردا ارائه خواهم داد:حجم عمده ای ازصحن اصلی نماز جمعه توسط مخالفان هاشمی پر خواهد شد.معترضان را در فضاهای پیرامونی جای خواهند داد.بدین ترتیب مشکلات اطلاع رسانیشان را حل خواهند کرد.پس از نماز ممکن است تجمعاتی شکل گیرد که با توجه به حضور شخص موسوی جمعیت قابل توجه خواهد بود.با این تجمعات اعتراضی هیچ برخورد امنیتی و انتظامی آشکاری نخواهد شد.این تجمع احتمالی مانند تجمعات قبلی بدون برنامه ی مشخص به پایان خواهد رسید و نتیجه ای جز نفس تجمع در پی نخواهد داشت.رسانه های ایرانی سعی می کنند با سو استفاده از این آزادی ظاهری موقعیت خویش و نماز جمعه را به عنوان  هواخواهان آزادی ارتقا بخشند و از طرفی موقیعت رفسنجانی و موسوی را تخریب کنند.فردا بهترین موقعیت برای تخریب آنهاست.چون به نوعی اثبات کننده ی ادعای احمدی نژاد مبنی بر اتحاد هاشمی،موسوی و خاتمی علیه وی خواهد بود.این روش در توده ی مردم و به خصوص شهرستانها بازده بسیار بالایی خواهد داشت.در صحن اصلی شعار توهین آمیزی به هاشمی سر داده نخواهد شد و جمعیت کاملا سازمان یافته خواهند بود. آنها شعارهای همیشگی را با مصداق قرار دادن هاشمی سر خواهند داد.

اگر این پیش بینی درست باشدآیا بدین معناست که نباید در نماز جمعه فردا شرکت کرد یا اینکه نباید تجمعی بر پا شود؟این سوال همانند سوالی است که درباره ی انتخابات مطرح می شد.شرکت کنیم یا نکنیم؟تئوریسین های حکومتی به عقیده ی من بسیار تیز هوش هستند.آنان مردم را در محذور یا دایلما قرار میدهند.اگر نروید هاشمی را تخریب خواهند کردو خواهند گفت از خطبه هایش استقبالی نشد.کسی که قدرتمند ترین مخالف دولت فعلی است و مردم ولو با احساس دشمن مشترک با او متحد هستند.اگر برویم به نظر من بازیشان را خورده ایم و این آزادی ظاهری را مانند دموکراسی ظاهری چون پتک بر سرمان خواهند کوبید..اینجاست که تردید به سراغمان می آید ما نباید از آنها بازی بخوریم.اگر قرار است فردا تجمعی بر پا شود باید تجمعی هدفمند باشد.هدفی جز نفس تجمع و اگر توانایی چنین کاری را ندارند بهتر است هیچ تجمعی بر پا نشود.باز هم میگویم:نباید دو هدف رقیب را با هم براورده کنیم مانند کاری که در انتخابات کردیم.

پی نوشت:من در ادبیات شخصی خودم دایلما یا محذور را به"چوب دو سر گهی"تعبیر می کنم یعنی هر طرفش را بگیری ضرر کرده ای.وضعیت فردا هم همینگونه است.باید از آن فرار کرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 6:57 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

یقین

شما چه موقع  احساس می کنید در باره ی موضوعی خاص به یقین رسیده اید؟شما نه به عنوان کسی که از فلسفه و مفاهیم و مبانی فلسفی  یقین آگاه است بلکه به عنوان آقا یا خانوم الف فرزند ب.کی به یقین میرسید که دوستتان به شما دروغ گفته است؟کی به یقین میرسید که در انتخابات تقلب شده است؟کی به یقین میرسید که احمدی نژاد بهتر از موسوی است؟کی به یقین می رسید که فلانی داشته زیراب شما رامی زده است؟اگر کسی جلو شما اعتراف کند که پشت سرتان دروغ پردازی های زیادی انجام داده است شما باور می کنید؟نگو بستگی داره...

ایا بدون یقین ضمنی عمل کردن ممکن است؟ممکن است ما گاهی به چیزی یقین داشته باشیم و دلایل یقین خود را نیز بدانیم و گاهی نیز یقینی ضمنی داریم بدون اینکه دلیلی قابل ذکر برای آن بیابیم.تا به حال در موقعیتی قرار گرفته اید که نسبت به  عوامل پیرامونتان در تردید باشید و خود را ملزم به انجام عملی بدانید؟مثلا فرض کنید نزدیکترین فرد به شما را کشته اند و شما درباره ی 10 نفر مظنون هستید و به جایی رسیده اید که دیگر تحقیقاتتان را برای شناسایی دقیق تر نمی توانید ادامه دهید از طرفی زمانی هم برای عمل کردن ندارید مثلا شما را به جرم چک بی محل فردا باز داشت و زندانی خواهند کرد.زمان برایتان مهم است.در نهاد خود  احساس می کنید که باید انتقام بگیرید چون تمام ان ده نفر دمشان کلفت است و اگر دادگاهی شوند میتوانند خود را نجات دهند ...شاید مثل آن فیلم فارسی که همه را کشت و بعدش بهش خبر دادن که پلیس قاتل زنتو گرفته.... سر در گم می شوید .تا به حال تردید تمام وجودتان را فرا گرفته است؟چگونه به یقین میرسید یا بهتر بگویم چگونه خود را به یقین می رسانید؟تردید ویرانگر است.

فیلمی که محصول 2006 است را تازه من دیشب  دیدم.فیلم غریزه اصلیbasic instinct2.در آنجا دکتر روانکاو(دکتر گلاس) نسبت به قتل افرادی که با آنها در ارتباط است فکر می کند و با لاخره دو نفر را به عنوان قاتل حدس میزند.یک زن رمان نویس(کترین) و دیگری کار آگاه پلیس(واشبرن)او در ابتدا با اطلاعاتی که کترین به او می دهد واشبرن را میکشد و واشبرن در هنگام مرگ میگوید که حرفهای کترین دروغ بوده است و این تنها فرصت توست که او را بکشی ولی تا به خود میجنبد که به سمت او شلیک کند ماموران روی سرش میریزند و مانع میشوند.مسئولیت تمام قتل ها بر عهده ی او می افتد و او دیوانه شده ودر یک اسایش گاه روانی بستری می شود.در جایی از فیلم کترین به دکتر گلاس میگوید:اگر بگم کار من بوده تو باور نمیکنی و اگر بگم کار من نبوده تو باور نمیکنی،حرف زدن با تو چه فایده ای داره؟

حالا شما ،کی به یقین میرسید؟کی باور میکنید؟...انسان به خود یقین میبخشد..آیا در تردید عمل میکنید؟اصولا میتوان با تردید عمل کرد؟ 
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 3:6 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

خانه و فکر

به نظر شما محیط فیزیکی و جغرافیایی چقدر بر طرز فکر و روحیات انسان اثر می گذارد؟یا به نحو جزئی تر محیطی که انسان در منزل برای زندگی خویش بر می گزیند تا چه اندازه با تفکرات او در ارتباط است؟

وقتی کودک بودم تابستانها حیاط و درختان را آب می پاشیدم.روتختی را روی تخت پهن میکردم.دوتا بالش اینورم،دو تا آنورم و در حالتی به خیال خودم سلطنتی کتابهایی مانند رضاشاه"خاطرات سلیمان بهبودی" یا خاطرات اسد الله علم را میخواندم. رادیو گوش می دادم .منتظر می ماندم تا برادرم که برای خرید روزنامه رفته بود سهم من که همان آفتابگردان بود را بیاورد.

من هر چقدر به اطرافم نگاه می کنم و اتاق،سالن و سایر قسمتهای خانه (چه خانه شهرستان و چه تهران) را بررسی کردم به این نکته پی بردم که مدت زیادی است که کوچکترین اثر فعالانه ای در شکل دهی به آنها نداشته ام.حتی کتابخانه که زمانی مهم ترین بخش برای من محسوب می شد نظمش را ازبرداشتن و گذاشتن اتفاقی کتابها می گرفت.لباسها،کتابها،وسایل خواب و … من هیچگاه برای هیچکدام طرح و نظم خاصی نداشته ام.فقط دو مورد است که من فعالانه درباره ی آنها تصمیم گرفته ام.یکی اینکه اکنون نزدیک به 5 سال است که ساعت دیواری آویز نمیکنیم.من از موبایل یا ساعت مچی ای که همیشه گم شده است استفاده میکنم و مادرم از ساعت زنگ داری که همیشه باطری هایش مشکل دارد ومن هیچگاه برایش باطری نگرفته ام.نمی دانم مادر من که هیچگاه تنها از خانه بیرون نمی رود در طول این چند سال باطری این ساعت را از کجا تامین کرده است؟شاید از اسباب بازی های برادرزاده ام که هر از گاهی به خانه مان می آیند.

مورد دوم هم مربوط به خرید دو پوستر در آذر ماه گذشته برای نصب در خانه است. من یکی از آن ها را انتخاب کردم:بچه ای روی یک صندوق چوبی نشسته است وبا دستان گچی به دیواری نگاه میکند که روی آن یک پنجره و خورشیدی پشت آن کشیده است.ته مانده قالب گچ روی صندوق کنارش است.

این بی تفاوت بودن به نظم داخلی خانه تناسبی با بی تفاوتی کلی من نسبت به زندگی دارد وحتی بی تفاوتی من به مکاتب و نگرش ها و مواضع فلسفی.دوست خوب من رضا یاری مدتی است که به تنهایی در خانه ای زندگی می کند.بنا به گفته ی مسعود راعی صدقیانی انگار در خانه ی او دختر 14 ساله ی خانه داری از صبح تا شب مشغول تمیز کاری است.شاید نحوه ی خانه داری او با روحیات و طرز فکرش ارتباطی داشته باشد.شما هم در مورد این اثرات متقابل تامل کنید:تاثیر محیط خانه بر تفکر و تاثیر تفکر بر چینش و ساماندهی منزل.

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 0:6 AM  توسط سيد پيام كمانه  | 

لقمه ای برای شما

مدت ها می شود که ننوشته ام ولی حرف های زیادی برای گفتن دارم.در جریان درگیری های اخیر هم  به عنوان فردی عادی که هیجان،ترس یا تمایلات خاص خویش را دارد می شد نظاره گر امور بود و هم به عنوان یک دانشجوی فلسفه که به خیال خویش می خواهد به عمق و بطن ماجرا راهی پیدا کند و نوعی تحلیل فلسفی برای خویش ارائه دهد.

هر چند که بسیاری از دانشجویان فلسفه که خود را برای امتحان آماده می کردند پس از خبر لغو امتحانات پایان ترم به نوعی نا پدید شده و سعی می کردند که تا شعاع 5 کیلومتری محل تجمعات اثری از خویش بر جای نگذارند ولی بسیاری دیگر که اصلا از آنان انتظاری نمی رفت و سابقه ی فعالیتهای اینچنینی نداشتند بسیار با هیجان و پر شور در تجمعات و برنامه ها شرکت می کردند.در هر دسته ای می توانستی آنها را ببینی چه در جمع کسانی که تجمع آرام داشتند و چه در جمع دانشجویانی که به قصد قربت الهی و جهاد با افرادی که به زعم آنان منافق بودند از هیچ کاری کوتاهی نمی کردند.من لقمه ای را که میخواهم در دهان شما بگذارم دور سرتان نمی چرخانم.

دقت کنید که چه میزان از افراد با نگرشی فلسفی برای خود موضعی اتخاذ میکردند؟چه میزان با تمایلات شخصی خویش و اینکه چه دسته یا گروهی منافع آنان را بیشتر تامین میکند؟در اینجا دانشجویان فلسفه نشان دادند که ژست عاقلانه و عمیقانه رفتار کردنشان به پشیزی نمی ارزدمگر کسانی که معتقدند انسان در خدمت تمایلات،منافع،انگیزش ها و علایقش است و فلسفه را نیز به همین چشم مینگرند نه به عنوان دانشی که نفس ناطقه ی انسانی را به عقل فعال وصل می کند و دیده را به نور حقایق ازلی و ابدی روشن می نماید.

آنان که در خانه نشستند و دیگران را به چشم احمقانی دیدند که بازیچه هستند و خود را فیلسوف یا سیاست دانی خارق العاده پنداشتند در نظر من مضحک ترین موجودات هستند.

خلاصه بگویم این جریانات نشان داد که فلسفه یا در انسان اثر نمی کند و انسان در تصمیم گیری راجع به مسائل اساسی حیات خویش  بی اعتنا به آن است یا به صورت جزئی از تمایلات ما در می آید که باید با بقیه اجزا سازگار گردد و خود سازمان بخش تمایلات و رفتارها نیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 12:38 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

شكاف

هر چند عهد كرده ام كه به مسائل سياسي به طور جدي نپردازم ولي مي پردازم.شكاف طبقاتي چيست؟آيا صرفا در وضعيت اقتصادي خلاصه مي شود يا در مسائل فرهنگي هم شكافتگي طبقات وجود دارد؟مسلما وجود دارد.سه نوع شكافتگي را ميتوان مطرح كرد:اقتصادي -فرهنگي-قدرتي.و بايد اين را بدانيم كه طبقات اطراف اين گسل هادر هر شكافتگي به طور مطلق با هم برابر نيستند.مثلا ممكن است شخصي ازلحاظ اقتصادي در طبقه ي بالا باشد ولي از لحاظ فرهنگي در قعر.

دموكراسي را با خرد جمعي يكي ميگيرند ولي اين اشتباهي فاحش است.دموكراسي زور جمعي است.اينگونه به نظر مي رسد كه زور اكثريت بيشتر است نه علمشان و اساس حكومت نيز زور است نه علم.اگر در جامعه اي اين طبقات همپوشاني داشته باشندممكن است دموكراسي با آزادي علمي همراه شود و نتايجي را به بار آورد كه براي اقليت اهل انديشه نيز مناسب باشد.اكنون فاصله ي طبقات در جامعه ي ما افزايش يافته است و عده اي دانشجو در حمايت از كسي شعار ميدهند و عده اي دهاتي در حمايت از كس ديگر.

به جرات مي گويم كه زور دهاتيان بيشتر است.چون اكنون از ان دسته بندي 3تايي شكافتگي ها بخش عمده اي از دوتاي انها "اقتصاد وقدرت"در دست ملت روستا نشين يا روستا فرهنگ و حاميان ملت روستايي است.حكومت زور مي طلبد نه فكر و دانشجو تا زماني كه نتواند توده را براي زور بازويشان با خود همراه كند اب به اسياب كساني مي ريزد كه ميخواهند با مشاركت حد اكثري به عنوان يك تير دو نشان بزنند يكي مشروعيت سياسي نظام و ديگري حاكم شدن شخص هم سليقه شان.اميدوارم يك هدف براورده شود.

اميدوارم به بازي گرفته نشده باشيم.با همه ي ادعايمان!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 12:19 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

منظومه ی ناشناخته ی پیشگویانه

اندر حکایت مهندس میر حسین موسوی قانون مدار وحمایت غیر رسمی دکتر روح الله عالمی قانون مدار ازوی

این منظومه شامل 48 بیت از خسرو و شیرین نظامی گنجوی است که نسخه ی خطی ان در کتابخانه ی شخصی یکی از نزدیکان بنده محفوظ می باشد.در چاپ های موجود فقط ابیاتی که در گیومه  است ذکر گردیده و بقیه ابیات منحصرا د ر این نسخه نادر موجود است.این اثر نشان از قدرت پیشگویی این شاعر بزرگ داشته و برای تمامی اساتید دانشکده ادبیات میتواند جالب باشد.

 

شنیدم خاتمی با او شده دوست       به خود گفتم که این کاندید چه نیکوست

چو رنگ سبز می بندد به دستش     شود هر فرد بیش از پیش مستش

ز قانون گفت و دشمن بود با آن          که باشد هردم از قانون گریزان

اساسا خط قرمز هست قانون          نه حکم رهبری ای کروبی جون

ولی او هست قائل به ولایت          ببندد راه بر اهل سعایت

چکیده ی حرف او 5 حرف دارد     ز سر تا پای او" قانون" تراود

که او میر حسین است و هنرمند    نزد در هشت سالش هیچگه گند

                             ***********

بگفتا رو به من یک روز یک دوست   که رای ما و آن استاد یک سوست

تعجب کردم و گفتم کدامین؟                بگفتا روح اله عالمی،هین

همان طاسی که هست استاد منطق       دهد یک روز یکصد آدمی دق

بسا دانشجویان را کرده او کور             ز بس که گفته با آنها چنین زور

ز خواهش کردنت خیری نجویی           اگر از صبح تا شب تو بگویی:

"به آب دیده ی طفلان محروم              به سوز سینه ی پیران مظلوم

به داور داور فریاد خواهان                    به یارب یارب صاحب گناهان

به محتاجان در برخلق بسته             به مجروحان خون بر خون نشسته

به دور افتادگان از خان و مان ها     به وا پس ماندگان از کاروان ها

به وردی کز نو آموزی بر آید          به آهی کز سر سوزی بر آید

به ریحان نثار اشک ریزان            به قرآن و چراغ صبح خیزان

به مقبولان خلوت برگزیده              به معصومان آلایش ندیده

به هر طاعت که نزدیکت صواب است   به هر دعوت که پیشت مستجاب است"

که این "اختر"زمن تو دور گردان     مگر بنده چه کردم ای سخن دان؟

جوابت را دهد:اصلا ولش کون       بدان که بنده هستم نفس قانون

مگر قانون چه هست ای بچه پررو   منم معیار قانون،حق تو کم جو

                    ********************

به ما بس واحد محدود دادی             ز این عقده گشائیها تو شادی

نگفتی هیچ بحثی را تو در ترم         ولی از امتحانت ریخت صد کرم

چنین فردی چرا با میر حسین است؟ مگر اصل تناقض این چنین است؟

یکی خواهان قانون است بیست سال  یکی ریده به قانون مثل اسهال

زدی تو بهر ما چندین ستاره          تو کردی درس ما را نیمه کاره

تو قانون می تراشی بهر ماها؟         بدان گر موسوی گردد توانا

بسازم من تزت راپاره پاره           که بهر کس نذاری تو ستاره...

تزی داری بسی حیرت گداز است     که هر چرتی سرش در آن چه باز است...

نمی دانم که داور را چه کردند....     که او شد منطقی و پای در بند...

کسی چون داوری منطق چه داند؟    که پیرامون این تز حکم راند؟

سروشی حول این تز این چنین گفت   اگر چه وزن و بحری نا وزین گفت:

"یتیمی که ناکرده منطق درست        کتب خانه ی هفت ملت بشست!!!"

                  ********************

اگر رای آوری تو موسوی جان   ز الان این سخن را مشق شب دان:

که بسیارند افراد دغلگر                یکی میمون،یکی فیل و یکی خر

ز این ها به که باغ وحش سازی     به هر کس این چنین است سخت تازی

ستانی حق دانشجوی مقهور          بگیری حال این استاد مزدور

نمی دانی که با ماها چه کرده است  تمام فیلسوفان را بلد هست!!!

به هر کس تهمتی را وصله کرده     بساز بفروش را هم دبه کرده...

و این دانشکده را کرده آباد           خودش از قید هر قانون بس آزاد

شنیدم کرده او از تو حمایت           سخافت؟تا چه اندازه سخافت؟

ولی شاید تمام اشتباهش                شده ملخص در این طرز نگاهش:

شعار موسوی قانون مداریست       شعار بنده هم قانون نداریست...

مداری و نداری هر دو یک چیز؟    بپا سورت نسوزه منطقی ،جیززز!!!!

نمی دانم چرا او اینچنین است         ولی وضع تمام ما همین است

اگر هم رای هایت جا به جا شد       نمی دانم که با من هم چه ها شد......

اختر:ستاره.دکتر عالمی در اقدامی قانون مدارانه تعدادی از دانشجویان را به ستاره مفتخر کردندو این دانشجویان دچار مشکلات آموزشی در ترم های آتی شدند.بصیرت آینده بینانه نظامی بسیار عجیب است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 10:51 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

نیچه

واقعا چرا باید فردی مانند نیچه در جهان وجود داشته باشد.پیش از این فرصتی نشده بود که درباره ی او مطالعه ی محکمی داشته باشم ولی به بهانه کنفرانس کلاس دکتر شریعتی به مطالعه پرداختم و به بزرگی این مرد پی بردم.واقعا نیچه متفکریست که با وجود اینهمه کتاب که درباره اش مینویسند هنوز نا شناخته مانده است.این فرد یکی از افرادی است که مهم ترین اثرات را در این مدت اخیر بر من داشته است.از ابرمردش گرفته تا اراده ی معطوف به قدرت و خداشناسی بی خدایش.واقعا هیچکس اینگونه مرا تحت تاثیر قرار نداده بود.وقتی نیچه میخوانی از خود بیخود میشوی.

آخه کدوم شارلاتانی در کل تاریخ تونسته مثل نیچه ...شعر بگه و بعد فیلسوف جاش بزنن.اگه دستم بهش برسه پاره اش میکنم قرمساق.آخه من موندم با چه رویی به خودش جرات داده اینقدر شعر بگه.به خدا تو زندگیم تا الان کسی به اندازه ی نیچه حالم رو به هم نزده بود.مشخص نیست خودش را کی میدونه و فکر میکنه کیه؟واقعا شما نمی دونید من چقدر از این مرد تنفر داشتم و حالا هم تنفرم بیشتر شده.باید قبرش را از مدفوع پر کنند تا کسانیکه تلاششان مانند او شدن و گزین گویی کردن بی معناست آدم شوند.مردک احمق اگر حرفی داری مانند کره ی آدم حرفت را بگو و اگر شاعری گه میخوری راجع به موضوعات فلسفه زر میزنی و خودت را قاطی میکنی.کتاب های نیچه ارزش به چاه ریخته شدن هم ندارد.

ببخشید.من وقتی عصبی میشم حالیم نیست.ولی واقعا کی از نیچه چیزی یاد گرفته؟بیاد به منم یاد بده.البته اگر فهم نیچه مانند فهم دین و ایمان به تنویر ذات احتیاج ندارد.حتما من قابلیت دریافت فیضانات این حقایق را نداشته ام یا لیاقت یاد گرفتنش را ندارم.انشا الله خداوند درون مرا برای فهم نیچه به نور علم بیاراید.چطوره برم ریاضت بکشم؟

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 3:22 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

ز بی قراری خود سیل هستی خویشم

اکثر ما شعر میخوانیم و برخی هم شعر میگویند.بسیاری از ما به نقد شعر یا نکته برداری از آن علاقمندیم و وقتی کسی شعری میگوید و آن را منتشر میکند بر سر چند و چون آن بحث میکنیم.حافظ شاعری است که همه آن را میخوانند یا حد اقل چند بیتی از ان حفظ هستند تا در مواقع مورد نیاز اطلاعات ادبی خود را به رخ مخاطب بکشند.اگر پیشرفته تر باشیم اشعار سهراب یا فروغ  یا شاملو و از این دست هم بلدیم.ولی آنکه نامش از قلم افتاده و اطلاعات اکثر دوستان در مورد او به این محدود می شود که شاعری است در سبک هندی بیدل است.استادی مانند شفیعی کدکنی در مورد او کتاب مینویسد و تمام هدفش این است که اگر امروز جوانان ما اشعاری میگویند که خودشان هم نمی دانند معنایش چیست در نتیجه ی افراط در روش بیدل است.گویا انگیزه ی او از نوشتن آن کتاب همین بوده است!!سوالی که من داشتم از خودم این بود که این استاد گرانمایه چگونه به این نتیجه رسیده که اشعار شاعران جوان معنایی ندارد؟و احتمالا در روشی بیش پوزیتیویستی یگانه معیار معناداری را خودش میداند. بگذریم که در اساتید فلسفه آنقدر این موارد وجود دارد که مجالی و حقی برای دخالت ما در امورات اساتید ادبیات باقی نمیگذارد!

وقتی پشت کنکوری بودم پولهایم را جمع کردم و دو جلد دیوان صائب خریدم و گزیده ای از بیدل.یادم نمیرود شب امتحان حساب دیفرانسیل تمام گزیده ی بیدل را خواندم.لا مذهب کهنه نمیشود...هنوز هم شبهای امتحان بیدل میخوانم...ممکن است از بسیاری از اشعار او هیچ معنای روشنی نتوان دریافت کرد ولی احساس که به انسان دست میدهد ستودنی است...مخصوصا برای ما اهل فلسفه که فکر میکنیم همه چیز را با اصل عدم اجتماع و ارتفاع نقیضین میتوان مطابق کرد بسیاری از جاها پی میبریم که انگار موفق به درک این محال اعلی شده ایم.

وقتی بیدل میخوانم دچار خودزنی میشوم.با مشت به مغز خودم میکوبم.چند روز پیش یکی از دوستان نیز رباعی ای از بیدل خوانده بود و پس از آن به خود زده بود و من خوشحال شدم که تنها دیوانه نیستم.وقتی با بچه های ادبیات از بیدل حرف میزنی اولین جمله شان این است که بیدل سخت است.من نمیدانم بیدل با معادله ی چهار مجهولی چه وجه مشترکی دارد که از "سختی"او میگویند..گزیده ای از بعضی از ابیات بیدل را که خودم انتخاب کرده ام ودر اکثر گزیده های دیگر نمی یابید برایتان انتخاب کرده ام...شاید به درد شب امتحان شما هم بخورد:

در یاد زندگی به عدم ناز میکنیم      رنگ حنای رفته ز چنگ خودیم ما

تا زنده ایم تاب و تب از ما نمیرود     بیدل بدل خلیده خدنگ خودیم ما...

                                       =======

ناله در پرواز دارد کوشش ما چون  سپند       کز گداز بال و پر وا می شود منقار ما

غربت هستی گوارا بر امید نیستی است     آه از آن روزی که آنجا هم نباشد جای ما

                                  ==============

ندارد نامه ی من درخور پرواز مضمونی       مگر رنگی ببندم بر پرو بال کبوترها

ز خاکستر سراغ شعله ی من چند پرسیدن    تب بیتابی شوقم نمیسازم به بسترها

                           ==========================

ز خویش رفتن عاشق بهار جلوه ی اوست           شکست رنگ سحر آفتاب می ریزد

ز بیقراری خود سیل هستی خویشم              چو اشک رنگ بنای من آب می ریزد

                                 ====================

پرواز ما سری نکشید از شکست بال        امروز ناله هم ته پر میکشیم ما

بیدل به جرم آنکه چو آئینه ساده ایم         خاکستر است آنچه به سر میکشیم ما  

اینها از قسمت های ابتدایی دیوان کامل او انتخاب شده و باید از مسعود راعی به خاطر اینکه کارتش را داد تا از کتابخانه ی دانشکده این کتاب را امانت بگیرم تشکر کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 8:17 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

خسته شدم.

من از این همه بیکاری خسته شدم.خسته شدم بس که فکر کردم.نمیدونم چه جوری باید زندگی کنم.اصلا یواش یواش دارم افسرده میشم.چیزی نمونده خودمو خلاص کنم.قدیما از همه چی لذت میبردم.لباس میخریدم.خودمو مرتب میکردم.کلی برای زندگیم برنامه ریزی میکردم.اگه یه جشن تولد دعوت میشدم از یک هفته قبل تا یک ماه بعدش شارژ بودم.ولی الان....

قبلا اگه خیلی عصبی میشدم یه سیگاری میکشیدم حالم میومد سر جاش.با بچه ها میرفتیم آبجویی مشروبی یا حتی  الکل سفیدی میزدیم کلی حال میکردیم...اما الان....اصلا هیچی برام معنی نداره ...از همه چی خسته شدم...هیچی شادم نمیکنه.صبحها با شوق و ذوق بلند میشدم کتاب میخوندم ...از متافیزیک ارسطو گرفته تا شعرهای فروغ...ولی الان هیچکدومشو نمیتونم انجام بدم.حتی نمیتونم صبح از سر جام بلند بشم.حتی فیلم...فیلم که روز وشبم بود اونم نمیتونم.کلی فیلم میدیدم.اینجوری زندگی کردن از مردن بدتره.هیچکی نمیتونه اینجوری از زندگیش لذت ببره.

داشت اینا رو میگفت که باطری گوشیم تموم شد.خیلی وقت بود که خبری ازش نداشتم.آخرین خبرم این بود که فلسفه میخونه.حالا بعد این همه سال.زنگ زده  اینجوری درد دل میکنه.واقعا از این فلسفه حالم به هم میخوره.یعنی فلسفه میتونه این همه رو زندگی آدم اثر بذاره.

خودمو رسوندم خونه.بهش زنگ زدم:

سلام.ببخشید گوشیم خاموش شد.

خواهش میکنم.همه وقتی به من میرسن خاموش میشن.میخوام ببینمت.میدونی الان چند وقته ندیدمت

باشه.ببین.همه فلسفه میخونن ولی اینجوری خودشونو بد بخت نمیکنن.داری روانی میشی.افسرده ای.ببین فیلسوفا چقدر از زندگیشسون لذت میبردن.حالا کجایی بیام ببینمت؟

بیا بیمارستان...... .من اینجا بستریم.

بستری؟خودکشی کردی؟دیوونه ی منگل با این فلسفه ات.

خودکشی چیه بابا.هی فلسفه فلسفه نکن هیچ ربطی به اون نداره.من ۴ ماه پیش تصادف کردم.نخاعم پاره شده.هیچ حرکتی نمیتونم بکنم.الانم زخم بستر دارم آوردنم بیمارستان.عفونتش زده به پام.نمیدونی چه وضعی دارم.چشمام هم کم سو شدن.درست نمیبینم.

باشه باشه الان میام.فقط مواظب خودت باش.کسی پیشت هست؟

نه بابا.آوردن انداختنم اینجا خودشونم رفتن دنبال زندگیشون.

بیمارستان

چی شد تصادف کردی؟

هیچی بابا.یه ماشین که از این بالابرها روش نصب میشه واستاده بود کنار بزرگراه داشتند برای ایام فاطمیه پارچه سیاه نصب میکردن.خطراش خاموش بود.منم سرعتی نداشتم.دستمو دادم اونور که بهش نخورم  یه ماشین نمیدونم از کجا زد به پشتم.یک هفته کما بودم.

خوب اون ماشینه چی؟گرفتنش؟

نه بابا.اصلا اون چراغ خاموش میومد.میگفتن ماشین اطلاعات بوده.دنبال چندتا جاسوس....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 2:13 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

باتوم.فیلمبردار.تعهد وجودی.

ما آنچه را که باید از دست داده باشیم

از دست داده ایم.(فروغ)

امروز رفتم پارک لاله.دیروز در همایش ابن سینا و دین شناسی شرکت کردم تا هم شرکت کرده باشم و هم برای روزنامه گزارش تهیه کنم.دکتر محمد لگنهاوزن راجع به دلایل جوهر نبودن خدا از نظر ابن سینا بحث میکرد ودر قسمتی از مقاله اش به این اشاره کرد که بر اساس برخی شواهد ابن سینادر منطق خویش تعهد وجودی را قبول ندارد.این نکته برایم خیلی جالب بود چون همه میگویند که تمام طرفداران منطق ارسطویی existentil importرا می پذیرندو من هم درباره ی این موضوع و تفاوت منطق رواقی در این زمینه با منطق ارسطویی مقاله ای نوشته بودم و گفته بودم که با منطق جدید در شرطی سازی گزاره های کلیه شباهت دارد.

امروز توی پارک داشتم به همین فکر میکردم.پارک خیلی با صفا شده بود.همه شاد بودن.بدمینتون بازی میکردن.دور هم هندونه میخوردن.به خودم گفتم چه عجب از یه جایی داره بوی زندگی میاد..خانومم هم داشت کتاب می خوند.(منظورم اینه که ما خیلی با فرهنگیم!!!؟؟؟)یکهو صدای جیغ و آژیر بلند شد.ما از پشت درختها دید کافی نداشتیم.عده ای به سمت محل حادثه میدویدند وعده ای هم فرار میکردند .بلند شدم و جلو رفتم.ماشین های گشت ارشاد ایستاده بودند.مامورهای نیروی انتظامی هم داشتند نگاه میکردند. ولی تعدادی لباس شخصی داشتند به مردم حمله میکردند و آنها را با باتوم میزدند.هیچ سوالی نمیکردند.یک زن و شوهر را که عصر دیده بودم هم گرفتند.یک نفر داشت فیلم میگرفت.بهش گفتم نگیر دوربینتو بر میدارن.گفت حواسم جمع هست.بعد یکی از لباس شخصیا اومد بهش گفت بسه سوار شو بریم.از خودشان بود.یک ماشین به راه افتاد.از یک نفر که آنجا ایستاده بود پرسیدم چرا مردم عادی را میگیرند؟گفت من هم در جریان نیستم.یک مرد با لباس شخصیها درگیر شده بود.یکیشان را انداخت.همان مردی که ازش سوال کردم به طرفش حمله کرد.از پشت زدش.اونجا همه مامور بودن ولی معلوم نبود مامور کجا.یا بهتره بگیم مامور کی.پشت سرمو نگاه کردم چهار پنج نفرداشتن فیلم میگرفتن.از خودشون بودن. دویدم به سمت جایی که نشسته بودیم .باد داشت کاغذامو میبرد خانومم هم دنبالشون.از همون سمتی که خانومم میدوید صدای جیغ اومد.دلم ریخت.یک زن میانسال که بهش میخورد چهل سالش باشه .لباس رسمی داشت.دو تا پسر گرفته بودنش.یکیشون دهنشو گرفت به اون یکی گفت گازو بده.میخواستن بیهوشش کنن.زنه داد میزد:مگه چیکار کردم؟شما کی هستین وناله هاش میان دستای آن پسر  خفه میشد.اونجا همه مامور بودن.همه رو میگرفتن.همه از هم فرار میکردن.هیچکی نمیدونست چرا دارن میگیرنش یا میزننش.چند نفرو با گاز بیهوش کردن.حتی لباس مامور هم نداشتن.هیچکی هیچی نمیدونست.

حال تعهد وجودی در منطق سینوی هست یا نه؟یعنی اگه گزاره ای موجبه باشه موضوعش از نظر ابن سینا وجود خارجی داره؟حالا بالاخره اونا چرا داشتن مردمو میگرفتن؟چرا زن و شوهرا و پیرزنا رو میگرفتن؟چرا فقط زنا رو با خودشون میبردن؟ چرا موضوع باید حتما وجود داشته باشه؟اصلا کی گفته؟اصلا کی گفته تعهد وجودی درسته؟چرا باید اینو قبول کنیم؟چرا باید قبول کنیم که باید بگیرنمون.اصلا ابن سینا کیه؟اون که فیلمبرداری میکرد کی بود؟اونی که من ازش پرسیدم چرا اون مرد رو زد؟اصلا لگنهاوزن پارک لاله اومده؟اصلا تا حالا گرفتنش؟اصلا راسل که تعهد وجودیو قبول نداشت با ابن سینا تو پارک بدمینتون بازی کرده بود؟اصلا اون زن و شوهره که داشتن بدمینتون بازی میکردن تعهد وجودیو قبول داشتن؟نمیدانم.من شاید خودم یک مامور باشم.

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 0:3 AM  توسط سيد پيام كمانه  | 

فیلسوف کیست؟دروغ بزرگ فیلسوفان.

بعضی اوقات از خودمان سوال میکنیم.بسته به اینکه تا چه حد از فرایندهای روانی خویش آگاه باشیم پاسخ هایی به آن میدهیم.عده ای ممکن است خود را گول بزنند و عده ای هم ممکن است از ترس پاسخ دادن از مسئله فرار کنند.مثلا فردی که در یک کسب و کار شکست خورده است از خود میپرسد چرا شکست خوردم و بعد ممکن است دو گونه واکنش نسبت به آن داشته  باشد:مثلا:چون رقبایم در کارها سنگ اندازی کردند.نامردا چوب لای چرخم گذاشتن  زیرابمو زدن و.....شاید هم اصلا از پرسش فرار کند و به خودش حتی اجازه ی طرح این سوال را ندهد.

انسان ها معمولا سوالات را به کما میبرند.تا سوال می آید در گوشه ای از ذهن خودنمایی کند کله شان را تکان میدهند .سوال بیچاره هم به استخوانهای سفت جمجمه برخورد میکند و برای مدتی از هوش میرود.حالا کی به هوش بیاید معلوم نیست.

افرادی هستند که ادعای اصلی شان این است که به سوال فرصت ظهور و گردن کشی میدهند.خود را فیلسوف مینامند.یک پزشک ممکن است پس از سال ها طبابت از خود بپرسد من کی هستم؟من چرا عمرم را سر این کار گذاشتم؟همینطور یک شاعر یا بازیگر یا هر کس دیگر.او به سه طریق به این سوال پاسخ میدهد:۱)برای کار خود توجیهی می یابد و با انگیزه ادامه میدهد.۲)خود را گول میزند که کارش تا این لحظه درست بوده (پشیمان نمیشود)ولی از این پس نباید ادامه دهد.۳)هر وقت این سوال به سراغش می آید سریع آن را کم محل میکند تا گورش را گم کند و برود.

اما فیلسوف.کدام را انجام خواهد داد؟راه اول؟توجیه چیست؟چگونه میتوان چیزی را توجیه کرد؟اصلا میتوان؟این فیلم ها را ما سر مردم در می آوریم.خودمان میدانیم که توجیه بی معناست.چه توجیهی؟میخواهی به جامعه خدمت کنی؟خدمت چیست؟از کجا معلوم که کارم خوب است؟ و هزاران سوال دیگر یقه اش را میگیرند.سخن گفتن یک پزشک یا مهندس یا صنعتگر ازموجه بودن کارش قابل پذیرش است.ولی فیلسوفی که به این راحتی در پی توحیه فیلسوف بودنش بر می آید در واقع در حال گول زدن خودش است.دقت:توجیه اینکه فلسفه چیست با توجیه اینکه"من چرا فیلسوفم"متفاوت است.

اما راه دوم.فیلسوف خود را گول میزند.اگر او اینکار را بکند دچار بدترین ناراحتی های روانی میشود چون عمرش را در پی کشف حقیقت و جهان خارج سپری کرده و حال نمیتواند به پرسشی ساده راجع به خویش پاسخ گوید.به خود میگوید تو چه جور فیلسوفی هستی؟اگر این کار را انجام دهد بزرگترین دروغ تاریخ شکل میگیرد.

اکثر فیلسوفان هیچکدام از این دو کار را نکرده اند.بلکه هر وقت این سوال به سراغشان آمده کله شان را محکم تکان داده اند و سوال بیچاره را آنقدر از این ور سرشان به آنور تاب داده اند که استفراغ کرده و از حال رفته است.آنها سوال را کشته اند در حالیکه ادعای این را دارند که به سوالات اجازه ی ظهور میدهند.

سوالاتی که آنها به آن اجازه ی ظهور میدهند مانند این است که از یک کاسب بپرسی امروز برنج طارم صدری درجه دو کیلویی چنده.همانگونه که کاسب از این سوال فرار نمیکند فیلسوف هم به سوال از تعداد مقولات یا مبانی مابعد الطبیعه ی اخلاق اجازه ی ظهور میدهد.کار چندان مهمی نیست. شاید فیلسوف آن باشد که به "پرسش از فیلسوف" اجازه ی عرض اندام دهد.تا به حال از خود پرسیده اید که....؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 2:46 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

توضیح برخی چیزها

این مطالب را برای روشنگری در باب مطالب مختلفی نقل میکنم:۱)مباحثات مربوط به زنان در وبلاگهای تفکر ساده و طلوع در زیر زمین۲)فیلتر نظرات در وبلاگ ادراک که خواندن پست قبلی به عنوان پیش نیاز!لازم است.

۱)گورکی و چخوف در کریمه قدم میزدند.تولستوی را دیدند که بر کنار ساحل نشسته.....آن دو نیز در کنار او بر زمین نشستند و شروع کردند به صحبت درباره ی زنان.تولستوی مدتی خاموش ماند و به سخنان آن دو گوش کرد.بعد ناگهان سر براورد و گفت:"من حقیقت را درباره ی زنان فقط هنگامی خواهم گفت که تا لب گور یک قدم بیشتر فاصله نداشته باشم"...آن گاه به توی تابوت خواهم رفت و سر پوش ان را خواهم گذاشت  و خواهم گفت"اکنون دیگر هر چه میخواهید با من بکنید."

اگر مردی زنی را به دست آورد با او ازدواج میکند (در صورتی که با تربیت باشد)و این پیروزی و فتحی است به بهایی سنگین.بعد عاقلانه خاموشی میگزیند....اما اگر در این بازی مرد شکست بخورد  شروع به نوشتن کتاب میکند.اگر زنان به جای مردان شکست خورده ای مانند شوپنهاور و نیچه و واینینگر که درباره ی زنان کتاب نوشته اند روح مردان را تجزیه و تحلیل میکردند صادقانه تر می بود زیرا زنان طبیعت انسان را بهتر از مردان درس خوانده مردد درک و آزمایش کرده اند.اما زنان زرنگتر از آنند که راز خود را در کتابها فاش کنند.آنها به این خوشند که دشمنانشان درباره شان کتاب بنویسند چنانکه آرزوی ایوب نیز چنین بود....روانشناسی آخرین علم خواهد بود و آخرین موضوع روانشناسی هم زنان خواهند بود.

زن ونبوغ:زن در واقعیات تیز بین است و آنها را خوب به خاطر میسپارد اما برای تعمیم و توضیح عمیق مستعد نیست....زن بیشتر به اشخاص علاقمند است نه به اشیا و اعمال.او در مسایل بحث نمیکند بلکه درباره ی مردان بحث میکند زیرا مسایل مربوط به او مردانند.

                                                                                       (لذات فلسفه.ویل دورانت.۱۴۳-۱۳۲)

۲)بعد از آن هم من بارها به امید فرج بعد از مدتی سراغ آزمایشگاه ها رفته ام و در یک گوشه ی کثیف خلای تنگ و تاریکشان اسپرم را دعوت به نزول اجلال کرده ام و بعد با هزار ترس و لرز و عجله  که مبادا قلیای صابون نفس حیوانک ها را ببرد با پاهایی که که نای حرکت نداشته است تا کنار میز میکروسکوپ دویده ام و شناگاه موقتی حضرات را همچون سرخولی هدیه به مختار به دکتر سپرده ام....دیگر یادم رفته است که.....چه پول ها داده ام تا قد و قامت فسقلی این حضرات را تماشا کنم....پدر سوخته های ریقو!عجب می دویدند!و درست مثل خودت.پس بی خود نیست که تو آنقدر عجولی !و آنقدر تند میروی عین این بی نهایت کوچک های خودت.و درست همانطور معلوم نیست به کجا؟....

                                                                                      (سنگی بر گوری.جلال آل احمد.۱۴-۱۳)

مقایسه کنید با این جمله ی من که رضا آن را حذف کرده و در بندهای مختلف در پی توجیه این عمل ...اش بر آمده است"شعر بیش از آنکه به فرزند آدم شبیه باشد به ماده ی نازله پس از خود ارضایی شبیه است که معلوم نیست چه میشود و کجا میرود؟مسئولان وزارت ارشاد دولت احمدی نژاد اجازه ی نشر آن جملات را به عنوان کتاب در ۵۵۰۰ نسخه میدهند می دهند و رضا یاری....

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 7:45 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

رضا فیلتر گوربانت

اولایی که وبلاگ مینوشتم بعضیا میومدن فحش و بد و بیراه میگفتند ولی من نظراتشون را پاک نمیکردم.این رضا ما رفتیم رو وبلاگش چهار کلمه نظر دادیم پنج کلمشو نقطه چین کرده.میخوای صورتمم شطرنجی کنم وقتی میام تو وبلاگ.آخه مرد مثلا مومن نظر من که آبروی تو رو نمیبره.اگه در وبلاگ که به نظر آزاد ترین جا برای دیالوگ هست هم خودمون بخوایم فیلتر کنیم دیگه به به گوربانت(به فتح ن).

ماجرا از این قراره که رضا یکی از شعرای قدیمی خودشو گذاشته رو وبلاگ و گفته شعر مثل بچه آدم میمونه.منم رفتم نوشتم"شعر به جای اینکه به فرزند آدم شبیه باشد به ماده ی نازله پس از خود ارضایی شبیه است که آدم نمیدونه چی میشه و کجا میره".

اگر بشه یه حرفی رو مودبانه زد میزنیم ولی بعضی جاها هیچکاریش نمیشه کرد.باید کلمات رو بی پروا به کار برد.اصلا این کلمات چرا هستند؟یه جمله از هگل خوندم تو این مایه ها بود:نسبت فلسفه با واقعیت مانند نسبت خود ارضایی است به هماغوشی"(اگه وارونه ننوشته باشم)که دکتر شریعتی هم سر کلاسش به طور تلویحی بهش اشاره کرد.مولوی هم داستانهای پورنو !کم نداره.

البته رضا همیشه مودبه.یه بار تو اتوبوس با هم بودیم ردیف جلویی صندلیشو خم کرد عقب.رضا له شد بعد رضا بهش گفت:گوربانت!!!حالا منم میگم آقا رضایا  گوربانت.

به نظر شما ویرایش نظرات توسط صاحب وبلاگ کار درستی است؟حد اقل نمایش نظرات پس از تایید یا حذف کل نظر محترمانه تر از ویرایش و ارشاد اخلاقی است؟نیست؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 9:36 AM  توسط سيد پيام كمانه  | 

بررسی فیلم سوپر استار.چه حرفا...

شنبه شب رفتیم سینما به خیال اینکه نیم بها است ولی نامردا تمام بها زده بودن.اخراجی ها ۲ و سوپر استار روی پرده بود.اصلا حاضر نبودم پول به جیب کارگردان اخراجی ها  بریزم.رفتیم سوپر استارو دیدیم.

من اهل نقد فیلم نیستم ولی از کساییکه راجع به یک فیلم به صورت کلی قضاوت میکنند خوشم نمیاد.ممکنه فیلمنامه یا معنای نهفته در فیلم برامون جالب نباشه ولی باید اینو بدونیم که اجزای سازنده فیلم هر کدوم کار خودشونو انجام میدن.از چند تا دیالوگش خوشم اومد:بحث که فلسفی میشه سیگارو می طلبه....یا اول فیلم گریمور و مسئول بازیگرا داشتن با هم ترکی صحبت میکردن شهاب حسینی با عصبانیت گفت چی دارین میگین به هم؟منم وقتی این مسعود و رضا باهم ترکی حرف میزنن اینجور احساسی بهم دست میده.طراحی صحنه مخصوصا خانه نقش اول و استفاده از بطری های مشروب واقعی نیز از امتیازات این فیلم بود.

شهاب حسینی در بعضی قسمت ها خوب بازی کرده بود.از نظر معنایی فیلم بر آموزه ی روانی قانون جذب استوار بود که اصلا ازش خوشم نمیاد در کل از این روانشناسیهای عامه پسند خوشم نمیاد.ولی این دلیل نمیشه که بگم فیلم بدی بود.تا وقتی میخواست اون دخترش بود ولی بعد که زیر قولش زد نه.ابهام در سرنوشت شخصیتها و عدم قطعیت در کل داستان نکته خوبی است که در فیلم های ایرانی که من دیده ام کمتر به چشم میخورد.به هر حال نکته ی مهم سینما اینه که باید روز بری تا وقتی میای بیرون سرت گیج بره.ولی من اینبار شب رفتم به همین دلیل چندان برام جالب نبود. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 2:11 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

حقوق بشر با نهیب و تشر!!!!!!!

مدتی بود اصلا راجع به مسایل اجتماعی فکر نکرده بودم.یعنی در واقع راجع به هیچی فکر نکرده بودم.اخیرا وقتی فکر میکنم احساس میکنم دارم یه بازی انجام میدم.بعضی وقتا حریفت تو بازی معلومه مثلا فرض کن داری حکم بازی میکنی باید جوری بازی کنی(در واقع فکر کنی)که حال طرفو بگیری بعضی وقتا هم با خودت بازی میکنی مثلا وقتی بچه ای به صورت فیزیکی با خودت بازی میکنی بعدا که بزرگ شدی به صورت فیزیکی با دیگران بازی میکنی به صورت ذهنی با خودت.بگذریم....

امروز در کلاس دکتر مصباحیان رضا یه نظری داد در مورد اینکه روشنفکرای دینیو ریاکار میدونه(بحث ریاکاری از نظر هیوم بود!!!) و بعد با استاد وارد بحث شدن وکار به مسایلی مانند حقوق بشر کشید.من واقعا نمیدونم حقوق بشر یعنی چی؟بنابراین تلاش کردم با خودم در این مورد یه خورده بازی کنم.ولی فایده ای نداشت.من نه میدونم مدرن کیه نه پست مدرن!!!!!(اینو فقط افراد خاصی که زیاد با خودشون بازی میکنن میدونن!)ولی اینو میدونم که در کشور ما هر چقدر هم خودمونو جر بدیم نمیتونیم بر اساس حقوق بشر رفتار کنیم.حقوق بشر که با نهیب و تشر نمیشه.تو کشوری که همه مسلمونن حقوق بشر غربی هیچ جایی نداره.مسئولان حکومت هم به جای اینکه سعی کنن با زور و ضرب به دنیا بقبولونن که ما داریم بر اساس حقوق بشر حکومت داری می کنیم بهتره بگن اگه حقوق بشر اینه ما  اصلا بشر نیستیم.هر گونه تلاشی برای تطبیق حقوق بشر و مبانی اعتقادی یک ملت مساوی داغون کردن هر دو تاشه.من فقط توصیف کردم و نگفتم حقوق بشر خوبه یا بد گفتم با شرایط ما جور در نمیاد.بنا بر این طرفدارای حقوق بشر باید تلاش کنن که مبانی اعتقادی مردم را زیر سوال ببرن نه اینکه در صدد سازگار کردن اینا باشن.البته زورشون نمیرسه و باید بچرخن و بچرخن....

این نتیجه ی چند دقیقه بازی کردن من بود شما هم اگه این مطلب بهانه ای شد که با خودتون بازی کنید نتیجشو  بگید.فقط بازیای بد نکنین

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 1:47 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

سیزده به کجا

پرده اول

سلام مسعود

سلام خوبی چه خبرکجایی

هیچی تازه بیدار شدم خونم تو کجایی سیزده به در نرفتی

نه بابا تو خونم سیزده به در کیلویی چند

پرده دوم

سلام حافظ اهواز خوش میگذره حتما رفتی لب کارون که گلبارون سیزده به در

سلام این چرت و پرتا چیه میگی من خونم سیزده به در کیلویی چنده

پرده سوم

مادرم:پیام داداشت اینا رفتن بیرون مثل اینکه تو قرار نیست امروز بری بیرون

کجا برم

ناسلامتی سیزده به دره

سیزده به در کیلویی چنده ننه ی من هنوزم خوابم میاد

پس لا اقل پاشو برو نون بگیر تا نونواییا تعطیل نشده

چشم

پرده چهارم

میدان نزدیک خانه مان فواره ها دارند کار میکنند نخلهای تزیینی برگشان برق میزند صدای آب می آید

پیرزنی تنهابه پست برق داخل میدان تکیه داده پاهایش را دراز کرده.زنبیلی کوچک کنار دستش است.خنده ی محوی روی لبانش. نان و پنیر میخورد.نان تازه اش مرا به یاد نانوایی میاندازد.اصلا یادم رفته بود چرا اومدم بیرون.

پرده پنجم

نونوایی تعطیل شده.سوپرمارکتی نان ندارد.ماشینی به تندی روبروی مغازه ترمز میکشد.خوابو از چشمم پروند پوفیوز.پسر کوچکی شیشه را پایین میدهد و میگوید بابا ببند بریم عمو اینا رفتنا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 1:44 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

از من تا او.از ما تا آنها

من اهل دارابم.شهری که شاید در آن تا کنون بیش از تعداد انگشتان دست کسی فلسفه نخوانده باشد.هرچند شهر آنچنان کوچکی نیست.در این شهر افراد بزرگی رشد کرده اند.از هر سنخی از ورزشکار گرفته تا سیاستمدار تا خواننده و مجری.اما یکی است که با بقیه فرق دارد.میلیون ها نفراشعار او را مو به مو از حفظ هستند و با خود زمزمه میکنند. در شادی و خوشحالی در عشق و نفرت.اما مرا چند نفر میشناسند یا حتی حاضرند به حرفهایم گوش کنند.نسبت به او بسیار اندکند.شاعر قرن پنج و شش هم نیست.شاعر امروز است.در میان امروزی ها هم سعی در سرودن اشعاری مانند غزل پست مدرن ندارد بلکه ساده میگوید.همه فهم.هر چه دوست دارد هم میگوید.طرز فکرش را کاملا به دیگران انتقال میدهد.او فیلسوف است.نمونه ای از یک فیلسوف خوب.افراد دیگری هم مانند او وجود دارند ولی من او را چون همشهریم بود انتخاب کردم.این ترانه ای از اوست که فرهاد خوانده

میبینم صورتمو تو آینه          

با لبی بسته میپرسم از خودم          

این غریبه کیه از من جی میخواد      

اون به من یا من به اون خیره شدم              

باورم نمیشه هر چی میبینم            

 جشامو یه لحظه رو هم میذارم       

به خودم میگم که این صورتکه   

میتونم از صورتم ورش دارم

........میشکنم آینه رو تا دوباره    

نخواد از گذشته ها حرف بزنه  

آینه میشکنه هزار تیکه میشه 

اما باز تو هر تیکش عکس منه....

لعنت به من.منی که میخوام فیلسوف بشم بعد خزعبلاتم را یا کسی نخونه یا یک عده اسکل دیگه مثل ماها باز بیان بخونن.اگر کسی اثر نداشته باشه انگار نیست.من نمیدونم چه جوری میشه آثار غیر مستقیم یک فکر را به عنوان نتیجش در نظر گرفت وقتی هیچ فیلسوفی آثار زر زدنشو در دوران زنده بودنش ندیده.

اردلان سرفراز ترانه سرای بزرگ ایران.او بیشتر میتواند اثر گذار باشد یا من.افکار او نفوذ بیشتری دارد یا من؟

ما فکر میکنیم جهان روی انگشت فیلسوفان میچرخیده است ولی این فیلسوفان اند که مانند سگی که تصمیم به گاز گرفتن دمش دارد دور خود میچرخند.امروز یکی رو دیدم که داشت با خودش میخوند:مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه   غم با من زاده شده منو رها نمیکنه.یادم افتاد به این که این  اولین شعر کتاب اردلان هست.صد ها شعر دیگر که ما با آنها زندگی کرده ایم:دلم مثل دلت خونه شقایق...من از صدای گریه ی تو به غربت بارون رسیدم...بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا...سر به روی شانه های مهربانت میگذارم...تو آسمون زندگیم ستاره بوده بیشمار...هم پیاله ی ما باش...بگو ای یار بگو...سلام من به تو یار قدیمی....میخونم به هوای تو پریچه....و خلاصه به جرات میتوان گفت معمار نیمی از موسیقی ایران اوست.اما ما؟در دالانهای تاریک دانشکده ادبیات باید بلولیم و هی به سر خودمان بزنیم...نمیگویم باید همه ترانه سرا شوند یا همه ی ترانه سرایان اردلان سرفراز بالاخره یکی هم پاکسیما است ولی مسئله ادعای خنده دار اثر گذاری است.در پایان شعری از اردلان را میتویسم.کتابی از وی تحت عنوان از ریشه تا همیشه در نشر ورجاوند چاپ شدهاست.

گناه هر چی که گذشت  

به گردن ما بود و هست   

از ما اگر بتی شکست  

بتهای تازه جاش نشست

هیچ کس به غیر از خود ما  

از خود ما فریب نخورد  

هیچ کس به غیر از خود ما   

ما را به بیراهه نبرد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 0:39 AM  توسط سيد پيام كمانه  | 

گند ترین حالت وبلاگ نویسی

بالاخره آدم بعضی وقتها احساس میکنه که باید یه مطلب جدید رو وبلاگش بذاره از طرفی حال و حوصله نداره.یا حوصله ی فکر کردن یا حوصله تایپ طولانی یا هر دلیل دیگه.بالاخره آدمه دیگه روبوت نیست که مخصوصا تو این تعطیلات که هوای بهاری باعث انبساط همه چی میشه.ولی خود این نوشتن و وبلاگ نوشتن هم موضوع جالبی برای نوشتن هست.از لحاظ فلسفی شاید بشه معرفت درجه دو حسابش کرد.

یکی مثل من عشقی میشینه مینویسه.یکی میره جمجمه ی یک استادی رو میترکونه که یادداشت بذاره رو وبلاگ.یکی خودشم نمیدونه چی مینویسه.چهار نفر میان نظر میدن.اولی که آدم اسمشو که میبینه غمباد میگیره بعدی پر پارادوکسه اسمش ساده هست ولی مطالبش همیشه پیچیده.یکی میاد هی با خرطومش وبلاگا را بهم میزنه هر چند اخیرا مودب شده.یکی میاد دعوت میکنه بری وبلاگش رو ببینی بعد که میری نوشته دوست دارم میدونی که این کار دله گناه من نیست بعد چهارصد و سیزده تا نظر روشه که تو هر کدوم نود و هفت تا گل و قلب کشیدن.به قول قوام آدم حیرت میکنه.ولی ننوشتن بهتر از اینه که آدم یه چیزی بنویسه که خودشم ندونه چیه.این موقع شب احساس کردم باید یه مطلبی مینوشتم میتونستم راجع به دیدگاه برگسون از برداشت شوپنهاور از فراسوی نیچه که با تاکید بر نقد دوم کانت با دید گاه جوهر گرایانه ارسطویی در منطق موجهات رواقی با نطر به تاثیر شکاکان پسا نواقلاطونی در مکتب فرانکفورت نزدیکای حومه برلین بر گلهای باغچه صاحبخانه اسپینوزا و بررسی آن با گلهای میمونی لیکیوم هم بنویسم ولی ترجیح دادم یه چیزی باشه که زیاد جدی نباشه.مثل بقیه مطلبا.

تذکار:سودجویان این مطلب را دال بر بی اطلاعی یا کم توانی من در بحث جدی ندانند.آنانی که بحث فلسفس میکنند ولی در هر نه کلمه ده تا اسم فیلسوف نمیبرن تونستن با من هم صحبت بشن و از حرفای همدیگه استفاده کردیم. 

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 0:11 AM  توسط سيد پيام كمانه  | 

کشف

اگر به مسافرت علاقه دارید میتوانید دوست من باشید.اگر مثل بعضی ها هستید که میخواهند زنشان را بفرستند مسافرت خودشان در خانه کتابهای فلسفی بخوانند میگویم خاک بر سرتان. اگر مثل بعضی ها هستید که برنامه ی سفرتان باید از یک ماه قبل به صورت جز به جز مشخص باشد تا بتوانید سفر بروید باید بروید خودتان را بکشید. اینکه در زمان بسیار کوتاهی تصمیم بگیری که یروی و اینکار را انجام بدهی جرات میخواهد چیزی که فیلسوفان خانه نشین اسکل که دم به دقیقه سرشان توی کتاب است نمیتوانند انجام دهند.اصلا دوست ندارم اینجوری باشم.باید جرات کشف داشت.کشف اندیشه ها مهم نیست.کشف های علمی هم برای من همینطور.کشف یعنی اینکه از یک کوه بروی بالا و آنطرفش را ببینی.از یک پرتگاه خودت را عبور دهی تا به یک آبشار برسی و خلاصه اینکه به مقاصد نامعلوم و بدون برنامه ریزی حرکت کنی.در این صورت است که میتوانی معنای زندگی را بفهمی.یکی از مهم ترین انگیزه های من برای زندگی همین کشف است.منتها کشفهای فلسفی برای اسکلان باقی بماند بهتر است.من به همین کشف های خطر خیز و دم دستی راضی هستیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 10:26 AM  توسط سيد پيام كمانه  | 

در آستانه بهارپوست اندازی رایج است

این مطلب برای کسانی نیست که عزیزی را از نزدیک میشناسند.چون با خواندن آن چیز جدیدی دستگیرشان نخواهد شد!هرچند برخی گفته اند این بحث را ادامه ندهیم ولی من همچنان تمایل دارم به بهانه این مسئله دست به توصیف بزنم.

اول:تلاش تراژدی برای توضیح دادن اصل ماجرا در کلاس کاری بی معناست.عده ای یا در کلاس بوده اند یا نبوده اند.آنها که بوده انددر آستانه بهارپوست اندازی رایج است دیده اند و آن ها که نبوده اند هم میتوانند فایل صوتی رابشنوند یا پیاده شده ی آن را بخوانند.

دوم:مدیر گروه تلفنی دستور داده بود این نامه از برد جمع شود ولی زمانی که آقای کوهی برای برداشتن آن نامه آمد با مقاومت ما روبرو شد.چون آن برد متعلق به انجمن علمی است و در حین تعویض دبیر انجمن و بی صاحب بودن آن با سواستفاده مسئول فصلنامه تصاحب شده است.ما با تهدید به شکستن کل شیشه های برد توانستیم آن نامه را آنجا نصب و نگهداری کنیم.

سوم:متن پرینت شده ی نظرات آقای میلاد عزیزی در وبلاگ آقای رستمی راجع به خانم ج هم نزد ما و هم نزد آقای غفاری موجود است.تا دیروز این فرد را با عباراتی"در کل دختر سبکیست"یا"همه پره"مورد لطف قرار میدادند و امروز از سر ترس و بزدلی به دادخواهی وی برخواسته اند.ما خود را در برابر رفتارهای دانشگاهی صاحب حقی برای دخالت میدانیم نه برخوردهای شخصی که آن مربوط به حیطه ای دیگر است.

چهارم:ما نیز دکتر قوام صفری را از ارسطو شناسان  بزرگ کشور"چه مقیاس علمی ارزنده ای!"میدانیم ولی ارسطو شناسی دلیلی برای طلب طنازی از دانشجویان یا بقیه توهین های ایشان نیست.

پنجم:تمام تلاش عزیزی برای داشتن موضع مخالف علیه ما به این امید است که مورد مغفرت خانم ج قرار گیرد و خود را به اصطلاح از طالبان حق و حقیقت بداند و نام خود را با نام عده ای شخص موجه دیگر تحت یک عنوان کلی قرار دهد تا شاید برای خود نیز وجاهتی دست و پا کند.ولی باید بداند که دوره ی این سیاه بازی ها به پایان رسیده است .وی مصداق همان جمله است که در مطلب قبلی گفته بودم ثانیه به ثانیه حرفشان را عوض میکنند و برای ما شجاع هستند و در برابر دیگران مانند موش به سوراخ میخزند.کسی که بیشترین هتک حرمتها را به این خانم داشته و مستند آن نیز موجود است.

ششم:مسلماسرکار خانم انزلی و نعمت اللهی وتمام کسانی که در این ماجرا با دلایل متناسب با مدعی با ما اختلاف نظر داشتند  نزد ما محترم هستندو این اختلاف موضع بین ما چیزی نیست که دورویان و نان به نرخ روز خورانی که تا دیروز کراوات و فکل داشتند و امروز ریش و پشم بتوانند از آن سو استفاده کنند. دفاع تو از آنان فقط ممکن است آنها را از ادامه ی زندگی نا امید کند! آنها صادقانه دلایل مخالفتشان را گفتند و من هم بسیار اصرار کردم که منفعل نباشند و نامه ای تهیه کنند ولی میلاد عزیزی از ترس اینکه امضای این نامه موجب یاد آوری خطاها و بی اخلاقی های او نسبت به خانم ج شودامتناع کردو از آن انتقاد میکند.

هفتم:مانند میلاد عزیزی نیستم که بخواهم تا پایان عمر از خاطرات سه روزی که محبوس بوده ام تعریف کنم یا خوانده شدن به کمیته انضباطی را وسیله ای برای جلب توجه بدانم ولی به بهای دفاع از او کم متضرر نشده ام و منظورم از کمیته انضباطی رفتن نیز رستمی بوده است.مانند برخی آنقدر بی شرم نیستم که دروغ های چنین بزرگی بگویم.منکر این که در من هم انگیزه ای برای جلب توجه است نمیشوم.ولی راه آن را مانند عزیزی هتاکی به بانوان و خود را قاطی کردن در جمع مارکسیست هایی که من را آدم هم حساب نمیکنند به هدف دستگیر و مشهور شدن نمیدانم.را ههای بهتر و مدنی تری وجود دارد.

هشتم:تعداد امضاهای ما حدودا ۴۰تاست که دانشجویان کارشناسی ارشد و عموما سال بالا امضا کرده اند و ورودی های جدید و حمید در آن روز به کل در دانشگاه نبوده اند که وی بر اساس آنان استدلال میکند.این استدلال کودکانه ای است که بگوییم فقط افرادی که در کلاس هستند حق اعتراض دارند.حتی از دانشگاههای دیگر هم میتوانند به این سخنان اعتراض کنند.به قول خود عزیزی این حرف برای موزامبیک شاید مستدل باشد.ضمنا من نوشته ام 10نفر آن نامه ی حمایتی را امضا کرده اند و 50نفر آن روز در کلاس حاضر بوده اند حال بیابید معنای این جمله عزیزی را:"پنجم:این که پیام نوشته ده نفر شاید برای کسی از موزامبیک آمده باشد قابل باور باشد."مضافا اینکه چرا وی این نامه را امضانکرده است هر پاسخی داشته باشد جالب است.ننکردنکرده است هر پماید .

نهم:جمع کردن نام میلاد عزیزی با نام های دیگری مانند حامد روشنی در یکجا را شخصا کاری وقیحانه میدانم بنابر این بیشتر راجع به آن توضیح نمیدهم.فقط میگویم که مغالطه ی کلیت بخشیدن شوپنهاور را مانند بسیاری چیزهای دیگر در زندگی نیاموخته ای.

دهم:ما هنوز هم قوام را برای مدیریت گروه مناسب میدانیم و اعتراض و انتقاد به وی را مساوی مطلقا بد بودن او نمیدانیم.ضمنا بدان که اطلاعات کج و معوجی را که میتوانی با آن توجه دخترانی بی تجربه را برای چند ثانیه به خود جلب کنی در اینجا کارساز نیست.ما تهیه کننده ی آن نامه نبودیم و صرفا امضا کردیم تهیه کننده ی آن هم ورودی شما آقای کمالخانی بود.جالب است که آقای عزیزی چگونه از اقدامات ورودی خودشان خبر ندارد ولی تا شماره کفش ورودی های ۸۶ را هم بلد است.زیرا فردی در ورودی ۸۶ است که مصداق این ترانه را برای عزیزی دارد:آی قشنگ تر از پریا!؟؟؟؟تنها تو کلاس نریا!!!بچه های کلاس دزدن....میدزدن....و.وی خود بارها گفته است که دوستی هایش با طرح و برنامه قبلی به جهت این است که دوست را وسیله ای میداند برای رسیدن به هدف.وی صراحتا گفت من مدتی با آقای م دوستی کردم زیرا کسی که دوستش دارم احساس میکنم به اون نظر دارد!!بیچاره

م!!!اوا خانوم!!!!"چون مجبور شدم حرفهای خاله زنکی بزنم با لحن اوا آبجی بخونید!ر 

یازدهم: عزیزی ما را به گروه جنون مسمی کرد که آن هم در جهت این بود که چنین روزی فکر کند با این نام میتواند چهره ی ما را مخدوش کند.ما باکی نداریم و مجنونی که وحدت رویه داشته باشد را با شرف تر از عاقلی مانند  وی میدانیم که هر روز به رنگی می چرخد تا منافع خویش را به دست آورد.

دوازدهم:نیازی ندیدم رفاقت خود با دکتر قوام را در جای جای متن مانند عزیزی"آن هم با بزرگنمایی" به رخ بکشم.کلاه همه حداقل کاربرد قاضی شدن را دارد.

 سیزدهم:حرف آن روز ما با قوام این بود که وی بفهمد ماجرای اعتراض  شخصی نیست و خانم هاشمی مدخلیت آنچنانی در این قضیه ندارد و از وی خواستیم که خانم هاشمی با وی ملاقات داشته باشد تا مسئله در ابعاد شخصیش حل شود و به کینه توزی های شخصی منجر نشود.میخواستیم بداند که یک جمع پیگیر این قضیه هستند نه یک فرد.جمع نیز به خاطر اینکه حرفهای ایشان را توهین به خود دنسته اقدام کرده نه اینکه این حرفها را مصداق توهین به یک دانشجوی خاص بدانیم.

من برای روشن شدن همه این مطلب را نوشته ام ومانند عزیزی نیستم که سریعا قهر و قطع رابطه کنم."مانند رابطه ی وی با احسان پشت مشهدی که به دلیل یک شوخی ساده بیش از یکسال است که از جانب عزیزی به صورت یکطرفه قطع شده است"حاضرم با وی صحبت کنم اشتباهاتم را صادقانه و نه از روی منفعت سنجی بشنوم و رفتار هایم را اصلاح کنم.از دیگران نیز این تقاضا را دارم.هیچ مشکل شخصی نیز با وی ندارو و او را دوست خودم میدانم.شرط دوستی بیان ایرادات است.مانند او آنقدر بی مرام نیستم که وی را دوستی دورتر از قوام برای خودم بدانم.با این تفاوت که من با رفتارهایم منافع قوام را شاید مخدوش کرده باشم ولی او هنوز من را دوست خویش میداند و عزیزی که ما برای منافعش تلاش کرده ایم چنین پوست می اندازد.در آستانه بهارپوست اندازی رایج است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 5:37 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

شرحی برای طنازان و نا طنازان

از روزی که وارد این دانشگاه و این گروه شدم بسیاری چیزها آزارم میداد و پس از مدتی میدانستم که برای خیلی های دیگر هم آزاردهنده است ولی وقتی که در ترم اول با همین حس متحد بودن پیشنهادهای اعتراض گونه ای دادم دیدم که همه تغییر روش داده و موضع مخالف گرفتند.این شد که تصمیم گرفتم برای هیچ اعتراضی به صورت مدنی اقدام نکنم چون اثری از مدنیت نمیدیدم.جایی که افراد حرف ثانیه ی پیششان را تغییر میدهند و انسان را تنها و متعجب به حال خود رها میکنندُاثری از اتحاد و مدنیت نیست کلا هر جا حتی لفظ ملعون فلسفه سر و کله اش پیدا شود عاقبت همین است.حتی برای اعتراض به امور صنفی نیز خود را متمایز میبینند و اینگونه میپندارند که باید به نحوی متمایز و فیلسوفانه اقدام کنند.

اینجا مدرسه ی جدل است حتی اگر با حرفت موافق باشند دبه میکنند و سعی میکنند تمایزی بین شیوه ی اعتراض تو و خودشان بیابند تا ثابت کنند دانشجوی فلسفه اند. ای ریدم به چنین فلسفه ای .

به خدا زندگی ساده تر از این حرفهاست.اگر یکبار هم همراه شوید و در پی یافتن جنس و فصل نباشید جانتان به لب نمی آید.تا به حال دقت کرده اید چرا فضای ما این همه سرد بی روح و دشمنانه ایست؟هر کسی برای خود دار و دسته ی کوچکی دارد و تازه در همان دارو دسته نیز خبری از اتحاد نیست.

خودخواهی تمام فضا را پر کرده است.شاید نتیجه عدم پایبندی به اخلاق باشد که آن هم از تبعات کودکانه فلسفه است.ما که به عنوان اراذل و اوباش شناخته میشویم بسیار دگر خواه تریم تا آنان که ادعای اخلاق و سنتشان گوش فلک را کر کرده.

از همه چیز باید زجر کشید از اینکه تمام حیثیت خود را برای فردی خاطی مانند عزیزی بگذاری و تجمع بر پا کنی تا آزادش کنند و کمیته انضباطی بروی و او یک سال بعد برای امضا نکردن یک متن اعتراضی ساده باز استدلال های تخمی تخلیش را شروع کند.

ترس جگر همه را از جا کنده است.دانشجوی فلسفه ترسو ترین موجودی است که تا کنون دیده ام و خود را ملامت میکنم که چرا تحت چنین عنوانی که بی عرضگی و انفعال و ترسش را از نزدیک شاهد بوده ام قرار دارم.

حسادت همه را به جان هم انداخته است.کافی است برای چهار کلمه حرف زدن با قوام پس از کلاسش با او وارد دفتر گروه شوی تا دورویان و زن صفتان پشت سرت بگویند برای چاپلوسی و ....مالی رفته است.در صورتی که اصل ماجرا به نحو دیگری است.

به هر حال من آنقدر خونم به جوش آمده بود که نتوانستم به عهدم با خودم"اعتراض نکردن" پایبند بمانم و دلیل به جوش آمدن نیز این نبود که فردی که استاد با او برخورد کرده از دوستالن ماست  زیرا همانگونه که عده ای ما را از سینه چاکان قوام میدانستند میتواتستیم از این سینه چاکی برای رفع این مسئله ی شخصی استفاده کنیم.

موضع من بیش از آنکه در برابر قوام باشد در برابر ۵۰ دانشجویی بود که در کلاس او  نشستند و به او اجازه دادند همه چیز بار خودشان و همکلاسیشان"حتی اگر مقصر"بکند و پس از پایان توهین ها با حسی فیلسوفانه به او لبخند بزنند و بیانات فلسفیش را با تکان دادن سر تایید کنند که ای ریدم به چنین فلسفه ای.برای خودم متاسفم که چه افرادی ادعای دوستی با من دارند"به جز دوستان بسیار نزدیکم".

اگر این اعتراض نیز تحت لوای شخصیت حقوقی انجمن علمی نبود هرگز برای آن فعالیت نمیکردم.زیرا میدانستم که اینجا با فرد یا افرادی همکاری نخواهند کرد هر چند که اکنون این انگ زده می شود که چرا تا کنون ساکت بوده اید؟اگر ما تا کنون ساکت بوده ایم شما که مرده بودید!از روزی که به فعالیت در انجمن پرداختیم بش از آنکه به نشست گذاشتن برای یک سری حرفهای فیلسوفانه مضحک تلاش کنیم تلاش کردیم تا به عده ای بفهمانیم که میشود نترسید میشود بدون طلب تو سری و منت کشیدن از استاد او را سر کلاس آورد میشود همراه بود ولی ظاهرا همه برای ما شجاع هستند و برای دیگران مانند موش به سوراخشان میخزند.

توقعی بیش از این نمیرود.وادی فلسفه است.نمیخواهم از اصول اخلاقی دفاع کنم ولی قائل به معنایی برای انسانیت هستم که بسیاری را مدلول این عنوان نمیدانم.

در این مطلب قصد توهین به هیچ فرد یا افراد خاصی نداشته ام.البته این احتمال را برای مطالب بعدی منتفی نمیکنم!بلهههه

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 3:38 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

خاطره ای از دلبرکان طناز او

تمام رفتارهای انسان از سر احساس است و استدلال نیز وسیله ای برای برانگیختن احساس طرف مقابل یا ایجاد حس رضایت و اقناع در او.ماجرایی که در دانشکده راجع به رفتار یکی از اساتید پیش آمد را اکثرا دیده یا شنیده اید و برای کسانیکه نشنیده اند هم به طور خلاصه بگویم که استادی در کلاس به دانشجویان توهین میکند و آنها ساکت مینشنینند و ما که در کلاس نبودیم واین درس را نداریم پس از پیاده کردن فایل صوتی صحبت های او به این رفتار اعتراض کردیم.

عده ای چنان شیفته ی این استاد هستند که به قول خودشان حاضرند از او تو سری بخورند ولی او به آنها تدریس کند.در برابر این اعتراض ما عده ای اعتراض کردند که جمعشان به زور به ده نفر رسیده بود و در میان آنها نیز خوشبختانه هیچ پسری یافت نمیشد و این بیانیه اعتراضی علیه ما خود بدل به یک سند حمایتی و موید برای ما گشت. چون این استاد به یک دختر توهین کرده بود و سپس گفته بود "طنازی هم بلد نیستی که من نازتو بخرم".ما از این جمله چنان نتیجه گرفتیم که ایشان ناز عده ی دیگری را میخرند و آنها نیز به همین دلیل می آیند و ورقه ی بیانیه ی ما را پاره میکنند و کارهای خنده دار دیگر

به طور کلی وقتی انسان در دو مقام قرار میگیرد تصمیم گیری برای او سخت می شود و گاهی نیز گند میزند.اگر کسی علاوه بر نسبت شاگرد و استادی شیفته ی استاد خویش شود و برایش ناز کند و حاضر شود از او توسری  روی روسری بخورد آنوقت می آید و بیانیه ای که در آن به توهین به دانشجو اعتراض شده است  را پاره میکند.هر چند که ما اجازه ی چنان کاری را ندادیم ولی دخترانی را دیدم که برای آن استاد میگریستند.نمیگویم تاسف بار بود ولی جالب بود.انسان هست و احساسش.هر کسی بهتر بتواند در این جهان با احساسات انسانها بازی کند پیروز است.

در پایان باید بگویم که به جمع ۴۰نفره ای که این نامه را امضا کردند باید تبریک بگویم هر چند عده ای نیز بودند که طنازی را به اوج رسانده بودندو علاوه بر اینکه نامه ی ما را امضا کردند نامه ی گروه کم شمار مقابل را هم امضا کردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 9:54 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

دادن

قالب وبلاگ باعث میشود جای علامت های نگارشی عوض شود به نظر من هم قالب قشنگی نیست ولی چون مخاطبان از این قالب استقبال کردند آن را نگه میدارم      در ست کردن و ویراستاری علامت های نگارشی با خودتان

انسانها چیزهایی به آدم میدهند که کتاب ها نمیدهند"برداشت بد نکن بی تربیت منحرف!"

کتاب ها چیز هایی به آدم میدهند که انسانها هم به آدم میدهند"هنوز ذهنت منحرفه...درست بشو نیستی..."

انسان با احساسات و انگیزش هایش زنده است و تصمیم میگیرد.کتابها اگر به انسان انگیزه بدهند چه مثبت و چه منفی قابل تحملند.ولی هنگامی که میخواهند حقیقت!!!!را به مخاطب پیشکش کنند میرینند"از بس ذهنتون منحرفه مجبورم اینجوری بگم".

اگر کتابهاتون گند زدن به زندگیتون بیاریشون برای من.چون به من شاید انگیزه بدن!!!!

تذکر مهم:این مطلب اصلا موازی "بشوی اوراق اگر هم درس مایی"نیست و آن را بدترین نوع ریدن میداند!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 2:19 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

اندر شباهت فلاسفه و پرستاران بخش اورژانس بیمارستان لقمان

این یک ماجرای کاملا واقعی است که میتوان شخصیتهای آن را به عنوان نماد در نظر گرفت .عنوان راهنمایی لازم را کرده است.

۷عصر

از دانشگاه به خانه رسیدم. مادرم حال خوبی نداشت.فشارش را کنترل کردم ۸ بود. یک استامینوفن ۳۲۵ و یک کدئین دار را با هم خورده بود.بهش اب قند دادم.استراحت کردم و مشغول نوشتن گزارش نشانه شناسی فرهنگی برای روزنامه شدم.

۱:۳۰بامداد

از اتاق بیرون آمدم تا چیزی بخورم و بخوابم.مادرم توی پذیرایی خوابیده بود.احساس کردم تند تند نفس میکشد.دستم را روی پیشانیش گذاشتم خیلی داغ بود.دست و پایش هم همینجور.برایش ظرفی را اب کردم و مشغول پاشویه شدم.خانومم بیدار شد و حوله ی خیسی اورد. تبش پایین نمی آمد.فشارش را چک کردم.۱۱ بود.به برادرم زنگ زدم .بیدار بود.رفتم سوییچش را گرفتم تا مادرم را به بیمارستان لقمان ببرم.چند شب پیش که خانومم هم حالش بد بود همانجا رفتیم.یکی از دوستانم را هم که خودکشی کرده بود همانجا بردیم.قبلا یکبار وقتی خودم سهوا بنزین خورده بودم  هم همینجور.

۲:۳۰ بامداد

پرستار مادرم را میبیند.فشار ۱۹تب ۴۰.میرویم اورژانس.یک مریض بد حال  هم اورده اند.همان دکتری که مادرم را ویزیت کرد بالای سرش است و تنفس مصنوعی میدهد.پزشک دوستم هم که خودکشی کرده بود همین بود.ناگهان داد زد:پرستار اکسیژن اکسیژن و چند تا چیز دیگه که من اسماشو بلد نبودم.پرستاران مشغول کارهای  اداری و دفتری بودند.یکیشان هم مشغول چرت زدن بود. تا اومدند به خود بجنبند دکتر خودش رفت اتاق بغلی  و یه چیزایی آورد ۵ دقیقه طول کشید.بیمار به زور نفس میکشید.پرستاری به همکارش میگفت هر چی این پرونده ها رو بررسی میکنم تموم نمیشه.شیفتم هم تمومه.

۷ صبح

بالاخره پزشک عفونی آمد و  مادرم را ویزیت کرد.ما داریم از بخش اورژانس خارج میشویم.چند نفر دارند به سر خودشان میکوبند.دکتری هم که مادرم را بار اول ویزیت کرد و دوستم هم که خودکشی کرده بود را نجات داد داشت با عصبانیت آب میخورد.ازش تشکر کردم.با مهربانی گفت خواهش میکنم.مریض بد حال مرده بود.

۸ صبح

من هنوز منتظرم پرستار پرونده را بررسی کند و اجازه ی ترخیص دهد. همان دکتری که اول مادرم را ویزیت کرد و دوست خودکشی کرده ام را نجات داد دارد میدود به طرف بخش.پرستار خونسرد در حال بررسی پرونده من است.دکتر میرسد بالای مریض داد میزند:پرستار مانیتورینگ و چند تا چیز دیگه که من اسمشو بلد نیستم پرستار ولی پرونده ی مرا بررسی میکند و به من میدهد.دکتر هنوز داد میزند.پرونده ام را میگیرم.دارم از بخش خارج میشوم.مادرم روی یک صندلی خواب رفته است.خانومم هم همینطور.دکتر به طرف همان اتاق قبلی میدود.پرستار سرش توی پرونده هاست.

احتمالا ۹:۳۰صبح

ما در خانه هستیم.احتمالا دکتر در بیمارستان دارد با عصبانیت آب میخورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 9:55 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

جامعه ی عجیب ما

شنبه و یکشنبه در انجمن حکمت همایشی راجع به غزالی بود.من هم از طرف روزنامه برای تهیه گزارش رفتم."صرفا به همین جهت"روز شنبه خلوت نبود ولی شلوغ هم نبود روز یکشنبه چنان شلوغ بود که من نه تنها در سالن اصلی جایی گیر نیاوردم بلکه در سالن بالا هم اصلا جایی نبود و مثل این پرنده هایی که پرهایشان از بس که خودشان رو میزنند به شیشه ریخته توی فضای پشت یک پنجره نشستم.تمام راه پله ها پر آدم بود.دلیل این شلوغی حضور دکتر سروش و سخنرانی او درباره ی نومینالیسم غزالی بود.

ظهر قبل از اینکه به سمت انجمن حرکت کنم توی بوفه داشتم نهار میخوردم چند نفر اومدن داخل از حرفاشون فهمیدم که دارن آدم جمع میکنن ببرن یه جایی.عصر همونها رو تو انجمن دیدم.

واقعا چرا افرادی که نه میدانند غزالی کیست و نه فلسفه چیست ونه نومینالیست چیست"هرچند که فهم اینها کار خیلی فاضلانه و مهمی نیست" پای این سخنرانی نشستند آن هم در راه پله و کف زمین و دم دستشویی و ... .دلیل این رفتارها را در کجا باید جستجو کرد؟نمیدانم.  جامعه ی عجیب ما همه را به همه جا میکشاند.جای بعدی که کشیده میشوم کجاست؟شاید دستشویی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 11:46 PM  توسط سيد پيام كمانه  | 

بمیریم

                             20041113-002_Lourmarin_Tombstone_Albert_Camus.jpg

تمام چیز هایی که بهانه ای برای زندگی کردن هستند میتوانند بهانه ای برای مردن نیز باشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 9:38 PM  توسط سيد پيام كمانه  |